چه باید کرد؟
چگونه باید قلبهای مثل سنگ آدمها را نرم کرد؟
چه باید کرد؟
چگونه باید به آدمها گفت که در یک نگاه چه چیزهایی نهفته است؟
چه باید کرد؟
چگونه باید شمعهای خاموش را برافروخت؟
چه باید کرد؟
چگونه باید حس پوچی را که درون انسانهاست از آنهادور کرد؟
چه باید کرد؟
چگونه باید آن ابر سیاه که به پنجره ی تار زندگی آدمها می گرید از آنها دور کرد؟
چه باید کرد؟
چگونه باید دست کسانی را که دردوران تنهایی در حال غرق شدن هستند را گرفت؟
چه باید کرد؟
چگونه باید دست در دست رکاب گیرد وقلب با قلب پیوند داده شود؟
هیچکس بوی خوشی از این روزگار نمی فهمد وهمه تنها وبدون پشتیبان چشم فرو دوخته اند
در پس این ناامیدیها چه نشسته است؟
چه باید کرد؟
چگونه باید...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط یلدا در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت
به صداقت یک روز در تمام سالهای زندگی،درتمام لحظه های
عمرم تنها انعکاس یک لبخند بود که از پس دیوارهای
بلندو سیاه بی کسی چشمک می زدو لحظه ای بعد ناپدید
می شد.آیا آن انعکاس می توانست لبخند توباشد؟؟؟!!!

در کنار جاده ی عشق با یک بغل یاس منتظرت می مانم .دلواپسی هایم رابه شب می بندم
قاصدکهای خیالم رابه سویت پرواز می دهم ومنتظرت می مانم.
دیگر از نامردیها خسته شدم وزیر سکوت قلبهای آهنی می شکنم وبادل تنها منتظرت می مانم.
تورا در سپیده دم فرداها می بینم وصدای دلنشین تورا می شنوم.
تو می آیی وباپاک ترین لبخندوجودم را به اسارت می گیری وگرمی حضوری خورشیدوار
را به طلوع آرزوهایم حک می کنی وآمدنت همچون قاصدکی بهار رابرای هستی خزان زده ام
به ارمغان می آورد.
پس بیا که همچنان منتظرت هستم...

نوشته شده توسط یلدا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت
نبض زندگی هنوزمی زند ، من و تو هنوز زنده ایم ، بهار در راه است ،ستاره چشمک می زند
مرغ عشق می خواند ،پس چرا نا امیدی؟؟؟
حرف دلم را چگونه برایت بگویم .چگونه گویم دلم هوایت را کرده ،چگونه گویم نیمه شبها تا
صبح به یاد تو و خاطراتت بیدار می مانم؟کاش یودی وبادستهایت اشکهایم را می زدودی
کاش بودی ودر تنهاییم قدم می گذاشتی وبا لبهایت مهر سکوت بین من و قلبم را می شکستی
کاش می دیدی تا چه اندازه دوستت دارم
دلم تنگ است ،چشمانم باران،نگاهم سرد و فریادم بی صدا
سکوتم مانند رود طوفان ، شب سایه هایم گنگ است وبی مفهوم برایت بگویم اینجا عشق یعنی
غربت ،بی پناهی در جاده های بی کسی ،اینجا مسافتها زیادند ،زمانها کم و فرصتها زودگذرند.
در دلم طلوع یعنی غروب ،شب یعنی تیرگی ،سرزمین یعنی غربت و تو یعنی عشق زنده ماندن

نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 2:3 موضوع | لینک ثابت

وقتی تو هستی قلبم چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن.
وقتی تو پلک می زنی دنیا چقدر زیباست.هر صبح در صف گیلاسها می ایستم تا طلوع صدای
تو را تماشا کنم و هربعد ازظهر درکناره ی افق منتظر می مانم تا با دستهای تو همسفر شوم.
ناگهان می توانم مهربان تر ازهمه ی فرشته ها شوم و برای همه ی آدمهایی که حتی یکبار نام
تو را بر زبان آورده اند در سرزمین قلبم خانه ای بسازم.خانه ای که پنجره هایش هیچگاه از دیدن
تو سیر نمی شوند.وقتی تو هستی زندگی من سرتاسراتفاق است......
هرساعت یک اتفاق تازه....ساعت هفت صبح کودکی بازیگوشم پر از شوق مدرسه...
ساعت هشت صبح پروانه ای معصوم درآرزوی شعله ورشدن...ساعت نه یک پرتقال سبزم در
حسرت رسیدن...ساعت ده پرستویی مهاجرم که دنبال دستهای تو می گردد...ساعت یازده
یک غزل عاشقانه ام ...ساعت هفت شب شمعی سراپا اشک و آتش.
وقتی تو هستی می توانم همه ی دنیا را سطر به سطر بخوانم و مسیر زندگی را از پرنده ها
بپرسم.می توانم درباره ی یک نگاه صدها کتاب بنویسم .
وقتی تو هستی ، وقتی تو دستم را می گیری احساس می کنم آنقدر بزرگ شدم که می توانم
به اشاره ای جای زمین و خورشید را با هم عوض کنم .
وقتی تو هستی کلمه هایم تمام می شوند و حرفهایم نا تمام می مانند.......

زندگی را دوست می دارم به خاطر قصه هایش
شب را دوست می دارم به خاطر فردایش
غم را دوست می دارم به خاطر بازیهایش
پرنده را دوست دارم به خاطر عشقش
تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط یلدا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تقدیم به امیدها و آرزوها،
انتظارها و عشق ها .به
آنهایی که عذاب میکشند و
از عذاب عشق لذت میبرند.
تقدیم به تشنگانی که در آرزوی
آب میلرزند وبرای آب میمیرند.
تقدیم به احساسات آتش گرفته،
به فنا شده ها ،به تباه شده ها،
به شما که دوستتان دارم،
به تو که دوستت دارم.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY