ای کسانی که مامور کفن و دفن من هستید و مرا در تابوت سیاه
گذاشته اید وبه قبرستان می برید دستهایم را بیرون بگذارید
تا بگویم چشم به راه بودم و تکه آهن سرخی به روی قبرم بگذارید
تا به جای یار قلبم را بسوزاند و قالب یخی کنارم بگذارید تا
برایم بگرید.

باید گریست.باید گریه کرد،اشک ریخت و سوخت.باید گریست
برای قفس هایی که ازسایه خسته اند.باید بود برای شبهایی
که باران می بارد.ای که به آسمان غریبی ام بدرود گفتی...
من بی تو غریب ترین شرقی دنیایم.
کجایی ای صمیمی ترین رویای کودکانه ام...کاش پنجره ای بود...
کاش باز هم آسمان آبی بود...کاش باران می بارید تا از قفس چوبی
برایت ترانه می خواندم.

نوشته شده توسط یلدا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تقدیم به امیدها و آرزوها،
انتظارها و عشق ها .به
آنهایی که عذاب میکشند و
از عذاب عشق لذت میبرند.
تقدیم به تشنگانی که در آرزوی
آب میلرزند وبرای آب میمیرند.
تقدیم به احساسات آتش گرفته،
به فنا شده ها ،به تباه شده ها،
به شما که دوستتان دارم،
به تو که دوستت دارم.
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY