نمی دانم مسافر کدام غروبم وبا این همه بدبختی به کی پناه ببرم که این چنین خواسته هایم

 

 

بوی نا امیدی می دهد.وقتی از میان باغهای انتظارم می گذرم درختان امیدم سربه زیر

 

 

می اندازند و به غروبم می خندند.حتی شب هم ستارگانش را به غروبم می خواند.

 

 

شاید نمی دانی دیشب ستاره ای در آسمان ندیدم.آری ستاره ام را از من گرفته اند

 

 

و من هرروزجایش را از سکوت آسمان می پرسم.

 

 


 

نوشته شده توسط یلدا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت