در سکوت وتنهایی شب می نویسم.اما نمی دانم چه بنویسم.

 

 

از موریانه های غم بگویم که ذره ذره وجودم را خورده اند یا از

 

 

پیچکهای درد بگویم که دور تادور قلب وتنم پیچیده اند وفرصت

 

 

نفس کشیدن را از من سلب کرده اند یا از قطره ی آبی بگویم که

 

 

از چشمم جاری شد ونام اشک به خود گرفت...

 

 

 

چه اندوهگینم امشب...چه اندوهگین...

 

 

ابرهای سیاه آسمان را پوشانده اند.ستاره ای به چشم نمی خورد

 

 

همانطور که در قلب سیاه من ستاره ای نمی درخشد.آه ای ظلمت...ای

 

 

تاریکی مرا رها کنید.

 

 

 

 

آه ای تنهایی...ای غربت...ای تاریکی که خود را در جامه ی عشق

 

 

پنهان کرده اید بگذارید آرام بیاسایم.

 

 

خسته ام...خسته از تو،خسته از او،از خودم،ازهمه ی عناصری که

 

 

وجودم را سرشته اند و زندگیم را تشکیل داده اند. 

 

 

 

من هنگامی که سایه ی غم بر چهره ام افتاد نابود شدم.وقتی

 

 

که باور کردم تنها هستم و تنها خواهم مرد.

 

 

این چه صدایی است که می آید؟؟؟؟

 

 

 شاید صدای شیپورمرگ است.مرامی خواند باید بروم.

 

 

 اگر بمانم با تمام آرزوهایم دفن خواهم شد.

 

 

عاشقانه ها را در قلبم دفن خوام کرد و اسیر روزمرگی هایم خواهم شد.

 

 

من اسیرم...اسیر دلم...اسیر روحم.

 

 

آزاد خواهم شد .چون پرنده ای سبکبال به آسمان پر خواهم کشید.

 

 

                                   


 

نوشته شده توسط یلدا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 2:19 موضوع | لینک ثابت