وقتی به چشمان توخیره می شوم تمام

 

 

زیباییهای دنیارادرچشمان تومی بینم.

 

 

مدتی است که درکوچه سار چشمان تورها

 

 

شده ام.درچشم های خودت برای من خانه ای

 

 

بساز تا من ساکن همیشگی چشمان تو باشم.

 

 

               

 

 

چشمانت رااز من نگیر 

 

 

           

   

 

 هم اکنون که به تو فکر می کنم واین جملات نارسا را برایت می نویسم حالتی عجیب دارم.

 

 

آری.......

 

همچون آن بلبل می مانم که با قلب کوچکش برای رضای دل معشوقش ترانه سر می دهد

 

 

ولی از دل مشکل پسند او می هراسد که شاید آوازش مورد قبول واقع نشود.

 

 

تمام غمهای من با تبسمی که بر لبهای شیرین تو نقش می بندد تمام می شود و تمام نشاط من

 

 

با کوچک ترین گرد غمی بر سیمای تو محو می شود.

 

 

دمی نیست که فارغ از یادت باشم .نمی دانم چگونه برایت بگویم چقدر محبت تو در تار وپودم

 

 

ریشه دوانیده است.آرزو دارم زندگی ساعت کوتاهی شود و تمام لحظات ان ساعت را کنار

 

 

تو باشم. ولی افسوس که زمان می گذرد.

 

 

نازنینم به امید روزی که این وبلاگ رو ببینی و دریابی بیش از انچه فکر

 

 

می کنی دوستت دارم.

 

 

                  

 

 

 


 

نوشته شده توسط یلدا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 4:49 موضوع | لینک ثابت